دستگیره نقره ای اتاق رو باز کردم این سونیک بی مخ چرا منو اورده بود تو این اتاق؟
نیمه دیگه وجودم داد زد:ایمی احمق! مگه اون قصرو بلده؟
.نیمه شرور وجودم داد زد:تو الان صاحب قصری برو بگرد دنبالش چن تا تیکه بهش بنداز.
عقلم به حرف نیمه شرور گوش داد و بنده از اتاق رفتم بیرون،همین جوری تو راه رو ها گشتم
قشنگ خودمو آماده کرده بودم اما همین که تو سالن پیداش کردم و دیدم رو صندلی که مادرم روش میشست،نشسته شوک بزرگی بهم وارد شد حداقل توان نداشتم سرش جیغ بزنم رنگ از صورتم پرید سونیک یهو از جاش بلند شد صداش تو سرم میچرخید:دختر!چی شده؟
سرم گیج میرفت صحنه مرگ مادرم داشت عین فیلم از جلو چشمام رد میشد!تعادلم رو از دست دادم داشتم میوفتادم که یهو سونیک عین...( چی بگم حداقل جت هم تو اون زمان نبوده...اممم برقم نبوده هیچی دیگه اهان )عین نور!عین نور اومد بقل دستم و مچ دستمو گرفت و نذاشت بیوفتم.اما تو اون لحظه حالم خیلی بد بود چشمام بسته شد و بیهوش شدم
چشمامو باز کردم دیدم وسط سالن ولو شدم و سونیک بالا سرم وایساده و یه لبخند ژکوند بهم تحویل داده دستشو گرفت سمتم اما دستشو با خشم پس زدم گفت:ها؟دوباره روانی شدی؟
من:روانی عمته!
-محض اطلاع خُل وضعا بنده عمه ندارم!
-پس روانی همه کسو کارته!
سونیک اخماش بدجور رفت تو هم. بازوهامو گرفت و با صدای بلند گفت:هرچی تحملت میکنم بی شعور تر میشی اون ننه بابای...(مکث کوتاهی کرد و یکم آروم تر گفت)تو از جون من چی میخوای؟
چشمامو نیمه باز کردم و گفتم:جونتو!
بازو هامو بیشتر فشار داد و من از درد اخمام رفت تو هم.
سونیک:حیف!اگه پسر بودی استخوناتو خورد میکردم!
من زیر لب گفتم:همین الانم داری خورد میکنی اما من...(چون فاصله صورتمون خیلی کم بود شنید)
بیشتر فشار داد و من داد زدم:ولم کن کثافت!!!!!!!!!
و از درد اشک تو چشام جمع شد سونیک یکم فشار دستاشو کم کرد ولی دستامو ول نکرد.
زیر لب گفتم:من که جونتو میخوام تو چی از جون من میخوای؟
-چیزی ازت نمیخوام.
-پس بازومو ول کن.
سونیک یکم دستشو شل کرد و آروم گفت:میخوام باهات حرف بزنم.
نیشخند زدم و گفتم:الان گفتی چیزی ازم نمیخوای.
سونیک:ی روز من اون زبون درازتو کوتاه میکنم
من:منم میشینم نگات میکنم.
سونیک بازومو ول کرد.من یه نگا به بازوم انداختم کبود شده بود سونیک ازم فاصله گرفت و گفت بریم باغ!
پشت سرش بودم زیر لب گفتم:انگل اجتماع آشغال دستم کبود شد.
و چون پشتش بهم بود زبونمو براش در اوردم.
یهو گفت:پشتمم چش دارما.
من گفتم:عه جالبه تو از خونواده طوطی ها یا خرگوشا هستی؟
سونیک با تعجب گفت:چ ربطی داره؟
من:آخه اونا پشتشون بدون این که برگردن پشتشونو میبینن
-اطلاعاتت در اعماق حلقم.
-ایشا...تو گلوت گیر کنه خفه شی.
-نفرین نکن بر میگرده به خودتا!
-تا وقتی مرگ تو رو نبینم خفه نمیشم بمیرم نترس
سونیک:خب بابا!من میخواستم ی چیزی بهت بگم
من:پس زود تند سریع
-میخوام برگردم ب قصر خودم.امروز وسایلتو جمع کن فردا راه میوفتیم
من:چییییییی!؟
سونیک:کری مگه؟
من:کر خودتی!من باهات نمیام
سونیک:واس چی؟
من:ینی تو بودی با قاتل مامان و داداشت میرفتی سیزده بدر؟
سونیک:سیزده بدر کیلو چنده!قاتل هم نیستم.تازشم اگه نیای کجا میمونی؟
-اینجا!
-تنها؟
-...
-بگو دیگه!
-خیله خب میام اما منت سرم بذاری حالتو جا میارم.
-نه بابا منتم بذارم تو قلت(بی سواد خودتی!)میکنی حال منو بگیری!
-برو بابا.میرم وسایلمو جمع کنم.
-منم میرم قدم بزنم.
من زیر لب گفتم:بری دیگه برنگردی
سونیک:شنیدم چی گفتی.
-شنیدی که شنیدی.
یکم که رفتم جلو گفتم:وایسا!
با تعجب برگشت طرفم و گفت:چرا؟
زبونمو براش در اوردم و گفتم:اونجام حق نداری بهم دستور بدیا!
سونیک اخم کرد روشو ازم برگردوند و رفت قدم بزنه.
وقتی میرفتم تو قصر زیر لب گفتم :تا ابد ازت بدم میاد پسره ی احمق.
وسایلمو جمع کردم
دیر وقت بود لباس خوابم که بلند و آستین کوتاه بود رو پوشیدم (به قول دوستم لباسه open نبود!)
رو تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روم اما هر کاری کردم خوابم نمیبرد
ساعت سه صبح بود ...
چشمام بسته بود وتازه گرم شده بودن که یه دفعه صدای پاشنیدم یهو بیست متر پریدم هوا و نشستم رو تخت؛با تعجب نگا کردم دیدم سونیکه.
البته تو تاریکی یکم صورتش نامشخص بود.خداییش خعلی خوشتیپه ها!چشای سبزش تو تاریکی برق میزد چند قدم اومد جلو.
پسره بیشعور مهم اخلاقه که نداری.
سونیک که گشادی چشاش اندازه تخم مرغ شده بود گفت:چرا اینجوری زل زدی ب من؟
من:اولاً خودشیفته خطای دیدت بوده!تو ارزش یه نگاه گذرا رو هم نداری چه برسه به زل زدن.دوماً تو اتاق من چیکار میکنی!؟بی ادب!سوماً...
یه ذره فک کردم دیدم دیگه موردی نمونده پس گفتم:سوماً همون دو مورد اول!
سونیک یهویی از خنده پوکید بعد گفت:موردات کم اومد؟
-به تو ربط نداردحالا در اتاقم چه غلطی میکنی؟
-آمدم بگویم که حاظر شَوی تا ازاین مکان حال بهم زن بزنیم بیرون!
اَه نه به این اول حرفش که انقد باکلاس بود نه به آخر جملش کم مونده بود حالم بهم بخوره.
من:مگه نگفتی....
سونیک:گفتم فردا.خب امروز فردای دیروزه دیه
من:خودت فهمیدی چی گفتی؟
سونیک:عین تو مغز فندقی نیستم که!
من:خب الان اماده میشم برو بیرون.
-نمیخواهم.
-برو گمشو ببینم پسره ی زشت.
-کی گفته پسر به این خوشگلی قد بلند مو قشنگ سریع بی باک نترس قد بلند...
-قد بلندو دوبار گفتی حالا برو بیرون
-نموخوام
-پس روتو بکن اونور
-ok
منم لباسمو پوشیدم بعد گفتم میتونه برگرده.
بعد از اتاق رفتم بیرون خیلی ناراحت بودم که دارم از خونه م میرم.
بغض کرده بودم همه اماده بودن برا سونیک یه اسب سفید اوردن چه اسب نازی
سونیک:معلومه خوشگله
من با خودم گفتم اوا مگه این بلده فکر آدم رو بخونه؟!کم کم داشتم ازش میترسیدم.
سونیک:خب حالا که انقد دوسش داری سوار شو من سوار یکی دیگه میشم
خب وظیفشه ولی خب...
من:خب راستش نمیشه
-چرا
-منکه بلد نیستم سوار اسب شم.
-مگه میشه؟
-آره که میشه
-بی عرضه
سلام غزل هستم!!از دوازده سالگی درحال نوشتن فن فیکشن سونیک بودم و الانم ول کن نیستم😵💫